1. انجام تکلیف
چندتاییشان بالای سکوهای پیادهرو رفتهاند. آخرین شب تبلیغات انتخابات است. یکیشان سعی میکند بلند شعار بدهد، اما حنجرهاش یاری نمیکند. او اما اصرار دارد با همان صدای دورگه شده، فریاد بکشد. ناگهان جوانی از پایین به پایش میزند: «چند گرفتی اینجوری داد میزنی؟» جوان میگوید که پولی نگرفته و منباب انجام تکلیف است که اینچنین از خود مایه میگذارد. معترض اما عقیدهای دیگر دارد: «من از صبح تا شب میدواَم برای یه لقمه نون، مگه میشه تو بیای اینجا وایسی و هیچی نگیری؟!» حرف جوان اما همان است که قبلا گفته است: «انجام تکلیف» صدایش درست در نمیآید اما چهرهاش انگار فریاد میزند که دروغ نمیگوید.

2. صدر امور
چرا مجلس در صدر امور است؟ چون در نظام اسلامی قرار بر این است که قانون در صدر امور باشد. بگذریم از اینکه چند دورهایست مجلسیها بدست خود -و نه کس دیگری- شأن خود را تنزل دادهاند. چه میشود کرد؟ قدر مومن علی قدر همه
3. انتخابات مجلس شورای اسلامی تهران
پیامک آمده است: «برای اعتلای یزد، همتی باید» با خودم میگویم، مگر نماینده هر منطقه باید در مجلس به فکر اعتلای منطقه خودش باشد؟ مگر فقط باید هم و غمش این باشد که منطقهاش را آباد کند؟ نه این که نباید اینگونه باشد، ولی آیا شأن نمایندگی مجلس کشور همین است؟
خوشحالم از اینکه این دوره هم رأی خود را در صندوق حوزه تهران میاندازم. نمایندگان تهران را با تقریب خیلی خوبی میتوان نمایندگان حقیقی مجلس دانست. افرادی که تا حدی دید ملی دارند. هیچ دیدهاید در تبلیغات کاندیداهای تهرانی این مضمون را: «هدف ما پیشرفت و آبادانی تهران است؟»
البته شاید یکی از دلایل مشارکت کمتر از متوسط تهرانیها در انتخاباتهای مجلس هم همین باشد.
4. برادران به جان هم افتادهاند
در حالیکه طبیعی آن بود که با چنین کاندیداهای تقریبا یکدستی، -باصطلاح- اصولگرایان به راحتی کرسیهای مجلس تهران را از آن خود کنند، جبهه بندیهای مختلف در میان این گروه، پیروزی آسان آنان را با ابهام مواجه کرده است.
فقدان استفاده از خرد جمعی، ناتوانایی در گفتوگو و تعامل و نیز تمامیتخواهی که از خصیصههای مشترک بخش عظیمی از مردم -و نه فقط سیاسیون- ماست، کار را به این جبههبندیهای متعدد و متفاوت کشانده است. چیزی که در بسیاری از سازمانهای دولتی و خصوصی و حتی محیطهای آکادمیک نیز به انحای مختلف شاهد آن هستیم.
5. جبهههای کمظرفیت
شاید تعدادشان از انگشتان دو دست هم بیشتر شده باشد: «جبهه»
پیامک آمده بود: «دیروز 300 هزار شهید در یک جبهه جا شدند؛ امروز اما 30 کاندیدا در این همه جبهه جا نمیشوند!»
6. شور و شوقی که نیست
«به چه کسی رأی بدهم؟» «کسی که نیست؟» «مجلس که کاری نمیکند؟» «مگر دوره قبل چه کردند که این دوره رأی بدهیم؟» «وقتی قیمت اجناس دو برابر میشود و هیچ کس کاری نمیکند، چرا باید رأی بدهم؟» اینها بخشی از اظهاراتیست که این چند روزه در مورد انتخابات تهران شنیدهام. انتخاباتی که به نظر میرسد اگر نتایج آن را «به روی نمودار» نبرند، نمره قبولی را نیاورد!
محکم ایستاده بود و بلند میگفت چرا باید در انتخابات شرکت کنم وقتی قیمتهای بقالی سر کوچه هر روز بیشتر میشود؟ نتوانسته بودند قانعش کنند.
دست آخر یکیشان گفت: کاش تو به جای آنی که بالای سکوست بودی، چون صدایت بلند است!
برای رد کردنش گفته بودند. مرد اما ناگاه ساکت شد. انگار شکست.
کناریاش گفت: چه فایده وقتی تو که روبرویش ایستادهای صدایش را نمیشنوی...؟
7. استخوان در گلو
با استخوان در گلو و فقط به خاطر + و + ، پیشنهادم شرکت در انتخابات فرداست. مشکلات اقتصادی، محدودیتهای سیاسی و نابسامانیهای اجتماعی به جای خود، اما حسِ خوبِ انجامِ تکلیف مرا مجاب به شرکت در انتخابات میکند. اینجا و اینجا و اینجا و اینجا را ببینید. محدودند ولی میشود بیست سی گزینه خوب را از بینشان دستچین کرد. بسم الله.
پدر همیشه «ناصر» را بیشتر از بقیه ما دوست داشت. انگار كه فقط ناصر عصای دست و امید دلش باشد. انگار فقط ناصر بود كه قلب پدر را شاد میكرد و فقط او بود كه با موفقیتهایش، لبان پدر خندان میشد.
«ناصر سلطان این خانه است، خدا نیاورد روزی را كه ناصر در این خانه نباشد1» این را پدر زیاد میگفت، هر وقت پای حرفهایش مینشستیم، گاه و بیگاه.
ما سِرّ حرفهایش را نمیدانستیم. دیده بودیم كه ناصر همیشه با دست پر به خانه برمیگردد. دیده بودیم نگاه حسرت بار مردم كوچهبازار را به او، هنگامی كه با انگشت نشانش میدادند و در گوش هم پچپچ میكردند. میدانستیم حسودان و بدخواهانمان چشم دیدنش را ندارند، اما باز هم صحبتهای پدر برایمان بیمعنی بود:
مگر خون ناصر رنگینتر از ماست؟
مگر ما هم برای این خانه كار نمیكنیم؟ مگر ما هم زحمت نمیكشیم؟ پس چرا...؟
خب ناصر نباشد، مگر چه خواهد شد؟ یكی جایش را میگیرد بالاخره، مگر نه؟
این بود كه وقتی ناصر را زدند، خیلی ككمان نگزید. پدر داد میزد: «بچهها! ناصر...» و ما مشغول كارمان بودیم:
یكی سرگرم تجارتش بود.
یكی داشت با پولهای پدر، برای خانه لوستر میخرید.
دو نفر داشتند بر سر سهم بیشتر از سفره غذا بر سر و كله هم میزدند
و آنطرفتر جمعی مشغول درس و مشقشان بودند.
پدر داد میزد: «بچهها! ناصر...» و گوش كسی به حرفهای پدر نبود...2

یكی از سایتهای رژیم صهیونیستی ادعا كردهاست كه با ترورهای اخیر دانشمندان ایرانی، فعالیتهای هستهای و موشكی ایران كند شده است. این سایت در مقالهای تحت عنوان killing the brains مدعیست كه ایران میداند در این حملات، سازمانهای جاسوسی امریكا یا اسرائیل دست دارند، ولی بدلیل ترس از حمله به پایگاههای اتمی و تاسیسات حیاتی خود، از مقابله به مثل خودداری میكند. (+)
در نظرات كاربران ذیل این مطلب آمده است: بمباران تاسیسات اتمی ایران كافی نیست، چرا كه ایران با پول نفت خود میتواند سریعا آنها را بازسازی كند. باید در گام اول تمام دانشمندان ایرانی را كشت و بعد دست به بمباران وسیع مراكز هستهای ایران زد.
از طرف دیگر رهبر انقلاب اسلامی معتقدند: رشد علمی ایران قائم به هیچ كس نیست و با ترور از سرعت آن كاسته نمیشود. (+)
نظر شما چیست؟

پینوشت:
یك) امروز هفتم شهید احمدی روشن بود. امروز فهمیدم كه چندسالی در خوابگاهی میزیستهام كه روزگاری مصطفای شهید در آن نفس میكشیده است. خوابگاه زنجان اینك به خوابگاه شهید مصطفی احمدی روشن تغییر نام داده است (+)
دو) گویا شهید به خانوادهاش قول داده بود كه در اربعین حسینی آنها را برای شركت در مراسم هیأت به آستان امامزاده علیاكبر چیذر ببرد. مصطفای شهید همان روز و در همان مكان به خاك سپرده شد. (+)
سه) سوالی از بعضی از خوانندگان منفیزن سایتهایی مانند تابناك دارم. اگر برادر خودتان را هم اینگونه (+) به خاك و خون میكشیدند، باز هم زیر شعار «مرگ بر آمریكا» و «مرگ بر اسرائیل منفی میزدید؟؟!» (+)
چهار) جنبشی به راه افتاده تحت عنوان «فرزندان عاشورایی» كه در واقع پاسخیست عملی به این ترورهای كور. تا بحال 2500 نفر آن را امضا كردهاند. اگر امضا نكردهاید، بسم الله.
پنج) اینجا را هم برای اینكه یادتان نرود، بخوانید (+)
1. العلم سلطان، من وجده صال و من لم یجده صیل علیه. علم قدرت است، هر كس آن را به چنگ آورد، میتواند تحكم كند و هر كس كه آن را به دست نیاورد؛ بر او غلبه پیدا خواهد شد. این تكیه كلامی است كه بسامد زیادی در دیدارهای اخیر رهبر انقلاب با دانشجویان و یا مسئولان نظام آموزش عالی كشور داشته است. (+ + + + + + +)
2. فرض بفرمائید در كشور ترور اتفاق مىافتد؛ شهید علىمحمدى، شهید شهریارى، شهید رضائىنژاد را ترور میكنند. خب، این یك كار تروریستى است. یك وقت به این مسئله به چشم یك عمل تروریستىِ ضد امنیتى نگاه میكنیم؛ خب، انسان غصه هم میخورد؛ چند تا دانشمند ما مورد اصابت جنایت دشمن - یك چند تا تروریست - قرار گرفتند. یك وقت نه، با همان چشمِ جبههاى نگاه میكنید: این یك حركت در مجموعهى حركتهاى خصمانهى علیه نظام اسلامى است. ... وقتى با این چشم نگاه میكنید، معلوم میشود كه دشمن به دنبال كوبیدن حركت علمى در كشور است؛ یعنى یكى از حلقههاى توطئهى دشمن این است... حالا در همین قضیهى این ترورها، من عقیدهام این است كه بچههاى تشكلهاى دانشجوئى در این قضیه كوتاه آمدند؛ یعنى كمعملى نشان دادند. باید این قضیه را بزرگ میكردید. البته نه اینكه بزرگ كنید -چون خودش بزرگ است- همان جور كه هست، منعكس میكردید. ما حتّى ندیدیم تشكلهاى ما پوستر این شهدا را هم چاپ كنند، منتشر كنند، پخش كنند، یادمان اینها را نگه دارند. نه، این موضوع اصلاً نباید فراموش شود؛ این كار كوچكى نیست. (بیانات رهبر انقلاب در دیدار با دانشجویان، مرداد ماه 1390) (+)
آرمان، شاگرد اول كلاس چهارم دبستان حضرت ولیعصر (عج) است. پدر و مادرش به او افتخار میكنند و هر جا مینشینند از هوش و استعداد فرزندشان میگویند. از حالات و درونیات آرمان گرفته تا روایتهای متقنی كه از مدیر مدرسه و مربیانش نقل میكنند، همه دلالت تامی بر صدق ادعایشان دارد: آرمانِ ما، با استعدادست و آینده درخشانی انتظارش را میكشد.
آرمان خود نیز به این امر واقف است. او فرزند اول خانواده است و میداند آرمانهای پدر و مادرش قرار است در وجود او به تجلی برسد. آرمان این چیزها را میداند. او میداند كه باید خوب درس بخواند و مدارج ترقی را یكی پس از دیگری بالا رود.
آرمان مثل هر پسر دیگری در مدرسه دوستانی دارد. دوستانی كه با هم به مدرسه میروند، بازی میكنند، درس میخوانند و بزرگ میشوند. البته نباید از بعضی از همشاگردیهای آرمان سخن نگفت كه به آرمان حسودی میكنند و پیش پدر مادرهایشان از او بد میگویند. به هر حال آرمان دوست دارد مثل هر پسربچه همسن و سالش، با دوستانش بازی كند، بازی و سر و صدا كند، دعوا كند، قهر كند و آشتی كند.
پدر و مادر آرمان اما نظر دیگری دارند: چرا آرمان باید با دوستانی بپرد، كه از او كمترند؟ چرا باید او را در معرض دعواهای كودكانهای قرار داد كه ذهن و روانش را درگیر خود میكنند و او را از پرورش استعدادهایش باز میدارند؟ آرمان اگر تمام هوش و توانایی ذهنیاش را برای درس و مشقش صرف كند، قطعا در تمامی مقاطع تحصیلش شاگرد اول باقی خواهد ماند و به درجاتی والا خواهد رسید. پس وظیفه پدر و مادر چیست؟
رفت و آمد او با دوستانش باید «محدود» شود. مسیر هر روزه او فقط از خانه به مدرسه و از مدرسه به خانه خواهد بود. هر گونه «دعوای احتمالی» او با دوستانش، توسط پدر و مادر و نه آرمان حل و فصل خواهد شد. حتی اگر آرمان در موردی مقصر باشد، با توجه به نفوذ والدین و نظر مثبت معلمانش، توبیخ و جریمهای متوجه او نیست. آرمان «هیچ نیازی به دفاع از حق خود نیز ندارد»، اگر حق آرمان توسط همشاگردیاش ضایع شود، پدر و مادر آرمان از آن «پسرك نابخرد» «شكایت» و با نفوذشان «محكوم» و «محدود»ش میكنند.
سرنوشت آرمان را چگونه میبینید؟ آیا آرمان در بزرگسالی خواهد توانست با جامعهاش به درستی تعامل داشته باشد؟ از «حق» خود با «استدلال» دفاع كند؟ در مقابل افرادی كه «هفتخطند» و نه مثل همشاگردیهای دوران دبستانش «ساده و صمیمی»، توان مقابله خواهد داشت یا چشمش به نفوذ پدر و مادر و چارهاندیشی آنان است؟ آیا پدر و مادر «توان وضع محدودیت» برای چنان افرادی را هم دارا خواهند بود؟
...
این متن خطاب به كسانی نوشته شده است كه خود را پدر و مادر نظام و آرمان مقدسش میدانند. آنهایی كه به خود اجازه میدهند، به جای دادن اجازه و فرصت به آرمان نظام برای دفاع از حق خویش، منتقدان را «محدود» كنند. آیا با این «دوستی خاله خرسه»ای، قوه تحلیلی و استدلالی نظام تضعیف نمیشود؟
...
اینجاها را ببینید: (+ + +) نظر شما چیست؟
«كارش خیلی به درد بخور نیست، ولی رزومه خوبی میشه برات»
«تو رزومهات مقاله ISI داشته باشی، كارت ردیفه»
«یارو كارش خیلی درسته؛ رزومهاشو دیدی؟! 8 صفحهاس!»
«هر كاری رو كه تو زندگیت انجام دادی بیار تو رزومت، به درد میخوره»
«این كار به درد رزومهم میخوره یا نه؟»
...
خیلیها را میشناسم كه رزومهشان برایشان خیلی مهم است و خودم هم شاید جزو این افراد باشم.
درست بخاطر دارم سنگینی نگاه متعجب دوستی را -چند سالی پیش- هنگامی كه از او برای نوشتن رزومه مشاوره میخواستم: «یعنی تو هنوز رزومهت رو ننوشتی؟!» دهانهای باز خودم و دیگرانی را نیز بیاد دارم هنگامی كه با رزومههای 7-8 صفحهای (یا حتی چند ده صفحهای!) مواجه میشویم: «عجب خفن مردیست!»

اهمیت دادن به رزومه تا چه حد درست است؟ هر كسی كه سیاههای بلندبالا از كردهها و نكردههایش را بر سر عَلم كرده و زیرش سینه میزند را باید تحویل گرفت؟ نگاههای حسرتبار به او باید دوخت؟ آرزوی سینهزدن زیر چنان علمی را در دل پروراند؟
تخصص و سواد و تجربه و علم و مقاله و كار فرهنگی و نََسَب فامیلی و دانشگاه و غیره و غیره برای فرد «شایستگی» به همراه میآورند؟ برایش چنان رفیعمرتبه جایگاهی میسازند كه برای نظاره او، انگشتان اشاره باید به پرواز درآیند و مرغ چشمها را راهبری كنند؟ و آیا سیاهه كردن این چهار برگ كاغذی (الكترونیكی) میارزد به وقف تمام هم و غم آدمی؟
«اگر رزومه نباشد تو از كجا به تواناییهای فرد پی میبری؟ بالاخره فرد باید خودش را معرفی كند، حرفی از خود بزند، بگوید كه كیست، كجا بوده، چه كرده و چه میتواند بكند؟»
منطقی است، اما بر دل نمینشیند. راهحلی دارید كه این «برگ بر باد» را بر دل بنشاند؟
.................
خارج از دستور:
1. اینجا و اینجا را ببینید و تفاوت نگاهها به یك واقعه را و همینطور قدرت رسانهای بنام «تصویر» را كه چه تأثیری بر مخاطب میتواند بگذارد.
2. گوهر درخشان شعر آیینی، سید حمیدرضا برقعی، شعری جدید سروده كه همچون همیشه بر دل مینشیند:
غلامتان به من آموخت در میانهی خون
که روسیاهی ما نیز راه حل دارد.
3. اینجا را هم ببینید كه دستمایه پست بعدیست، انشالله.
میزان جمعیتی كه در 9 دیماه 1388 دیدم را در هیچ زمان دیگری ندیدهام. فشار جمعیت به حدی بود كه یك لحظه غفلت و اشتباه در جاگیری (!) ممكن بود روانه بیمارستانت كند. احساسات مردم هم قابل وصف نبود: مردمی به شدت عصبانی و در عین حال خوشحال. عصبانی از وقایعی كه چندین ماه بود مملكتشان را از مسیر اصلیاش خارج كرده بود و خوشحال از اینكه خود را در سیلی از جمعیت میدیدند كه براستی جلوهای از وحدت بود.

آنچه نیروی محركه آن واقعه عظیم را فراهم آورد، «عشق به اسلام» بود. مردم انتظار هر چیزی را داشتند به جز توهین به مقدساتشان و وقتی دیدند عزیزترین چیزهایشان در معرض تهدید است، دامن از دست دادند. بزرگترین ثروت براى یك نظام همین است كه مردم پشت سرش باشند1 و مردم ثابت كردند كه هنوز پشت سر این نظام ایستادهاند؛ با همه كاستیها و ضعفهایش هنوز دوستش دارند و حاضرند برایش هزینه كنند.

صداوسیما، روزنامهها و مجلات وابسته به دولت، شهرداری، جریانهای چپ، راست، انحرافی و غیر انحرافی، كمیسیون اصل نود مجلس شورا2، تحلیلگران داخلی و خارجی بدانند كه در 9 دی، ایرانیان شعارهای «مرگ» و «درود»شان را بیبصیرت بر سر عدهای خالی نكردند. مردم میدانستند كه برای چه به صحنه آمدهاند. میدانستند كه دارند از چه دفاع میكنند و میدانستند كه حضورشان زمانه قبل و بعد را از هم جدا خواهد كرد.
كاش بعضی از دوستان میفهمیدند كه حضور مردم در چنین لحظههایی، تأیید همهجانبه آنان و اعلام بیزاری از شخصیتهای جناح مخالفشان نیست. ای كاش میدانستند كه مردم در 9 دی با جریان و گروهی عقد اخوت نبستهاند. ای كاش میفهمیدند كه اگر انحراف آنها نیز از آرمانهای نظام اسلامی ایران برای مردم مبرز شود، 9 دیهای دیگری به راه خواهد افتاد و آنها را نیز با خود خواهد برد.
و ای كاش 9 دی ماه كه در تقویمها روز بصیرت نامگذاری شدهاست، ذرهای بر بصیرت جریانهای سیاسی كشورمان میافزود.
1. رهبر معظم انقلاب، 19 دیماه 1388
2. كمیسیون اصل نود، پریروز در گزارش خود در مورد وقایع سال 88 -كه معلوم نیست چرا با دو سال و نیم تأخیر و 2 ماهونیم مانده به انتخابات مجلس- منتشر میشد، آنچنان یكطرفه به قاضی رفت كه هر ناظر منصفی را انگشت به دهان گذاشت!
وَ وَقّروا کِبارَکُم،وأرحَمُوا صِغارَکُم
18- در ماه رمضان به بزرگانتان احترام کنید.
19- و به کودکان و افراد کوچک تر، از هیچ محبتی دریغ نورزید.
دوشنبه 17 مرداد 1390
نویسنده: امین تجملیان طبقه بندی: سیروزه راز و نیاز،
وأذکُروا بِجُوعِکُم وَ عَطَشِکُم فِیه جوعَ یومِ القِیامَةِ وَ عَطَشَهُ
16- با گرسنگی و تشنگی این ماه، به یاد گرسنگی و تشنگی قیامت بفتید.یکشنبه 16 مرداد 1390
نویسنده: امین تجملیان طبقه بندی: سیروزه راز و نیاز،
فإنّ الشّقی مَن حُرِمَ غفرانُ اللهِ فی هذا الشَّهرِ العَظیم،
15- انسان شقی کسی است که در این ماه مورد
بخشش و آمرزش خدا قرار نگیرد.